مؤلف مجهول
مقدمه 17
تاريخ سيستان
بشردن ، بمعنى فشردن و محصور ساختن مثال : « آمدن امير طاهر و امير بو العباس را در حصار بشردن » ص 383 بلاغت ، بمعنى بلوغ مثال : « چه شيث به حد بلاغت رسيد » ص 41 بيرون گذاشتن ، بمعنى آزاد ساختن در مقابل باز داشتن و حبس كردن . . . ص 377 بيش ، بمعنى : ديگر و پس و ازين پس و بيش ازين و هرگز مثال معنى اخير : « باز روزى رفت كه تابوت بگشايد گشاده نگشت و از هوا آواز آمد كه بيش اين تابوت بدست تو نگشايد » ص 46 بيران ، بمعنى ويران ، پرن ، بمعنى مزر و پل كه سدهاى خاكى و دستى باشد ص 33 پول ، بجاى پل كه در لغت پهلوى پهل است ، و اسدى گفته « چو پولى است زى آن جهان اين جهان . . . » پوست ، بمعنى نيام شمشير . مثال : « شمشير به پوست كردم » ص 63 پيش ، بجاى مسدود و بسته ص 282 پيش ، بجاى ( از پيش ) ص 349 تجن ، بمعنى نهرى كه از رود بزرگ جدا كنند ، ص 404 تهل ، بمعنى تل ، ص 92 تيز گونه ، سوداوى و عصبى و تندخوى . مثال : « او را برادرزادهء بود برنا و تيز گونه » ص 297 چشم بينش ، بمعنى سرشناس و معروف مثال : « و خادمان ديوان . . . و هر چشم بينشى را هر چند كه بودندى بهر شهر كه بودندى » ص 32 چشم ديدى ، بمعنى ريا كارى ، مثال : « نادان مردمان اويست كه پرستش يزدان چشم ديدى را كند » ص 106 چشمزدگى ، بمعنى چشم زخم كه عربى آن عين الكمالست ، مثال : « تا روزگار بر آمد و چشمزدگى رسيد » 346 جل ، بمعنى لفافه و پوشش طفل ، ص 62 جوب ، مكرر بجاى جوى ، چند ، بمعنى اندازه و حجم ، مثال : « و عمرو معتضد را اشترى دو كوهان فرستاده بود چند ماده پيلى بزرگ » ص 261 چند ، بمعنى چندانكه يا همين كه ، مثال : « چند عهد به دو رسيد شهر را ضبط كرد » ص 184 چه ، بجاى چون و چو مكرر بر مكرر .